برای مطالعه بیشتر http://montazer14.blogfa.com
در تاثير تربيت،گلستان سعدی

يکي را از وزرا پسري کودن بود ، پيش يکي از دانشمندان فرستاد که مرين را تربيتي مي کن ، مگر که عاقل شود . روزگاري تعليم کردش و موثر نبود . پيش پدرش کس فرستاد که اين عاقل نمي باشد و مرا ديوانه کرد.
چون بود اصل گوهري قابل
تربيت را در او اثر باشد
هيچ صيقل نکو نداند کرد
آهني را که بدگهر باشد
سگ به درياي هفتگانه بشوي
که چو تر شد پليدتر باشد
خر عيسي گرش به مکه برند
چو بيايد هنوز خر باشد
از تو بگذشتم وبگذاشتم با دگران،شهریار
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي بحال دگران
مي روم تا كه به صاحبنظري باز رسم
محرم ما نبود ديدة كوته نظران

دلِ چون آينة اهل صفا مي شكنند
كه ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران
شهريارا غم آوراگي و در بدري
شورها در دلم انگيخته چون نوسفران
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد،حضرت حافظ
یکی از شعرهایی که من زیاد باهاش حال کردم غزل معروف حضرت حافظ است که در زیر می آید. اگراحیاناٌ از اینترنت پر سرعت استفاده می کنید این غزل را با صدای روح نواز استاد شجریان گوش کنید. یا حق
كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد
از لعل تو گر يابم انگشري زنهار
صد ملك سليمانم در زير نگين باشد
غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد كه چو وا بيني خير تو در اين باشد
هر كو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باش
جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
كين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد
آن نيست كه حافظ را رندي بشد از خاطر
كين سابقه پيشين تا روز پسين باشد
حکایتی از بایزید بسطامی،عطار(تذکرة الاولیاء)
نقل است که شیخ را همسایه ای گبر بود و کودکی شیرخواره داشت و همه شب از تاریکی می گریست، که چراغ نداشت.
شیخ هر شب چراغ برداشتی و به خانه ایشان بردی، تا کودک خاموش گشتی.
چون گبر از سفر باز آمد، مادر طفل حکایت شیخ باز گفت. گبر گفت: “چون روشنایی شیخ آمد، دریغ بُوَد که به سر تاریکی خود باز رویم”.
حالی بیامد و مسلمان شد.
شیطان جنس کهنه می فروشد
شیطان می خواست که خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسههای قدیمی و در انبار ماندهاش را به حراج بگذارد. در روزنامهای آگهی داد وتمام روز، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت.
حراج جالبی بود: سنگهایی برای لغزش در تقوا، آینههایی که آدم رامهم جلوه میداد، عینکهایی که دیگران را بیاهمیت نشان میداد. روی دیواراشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب میکرد: خنجرهایی با تیغههای خمیده که آدم میتوانست آنها را در پشت دیگری فرو کند، و ضبط صوتهایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کرد.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: `نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید.`
یکی از مشتریها در گوشهای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچکس به آنها توجه نمیکرد. اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد: `فرسودگیشان به خاطر این است که خیلی ازآن ها استفاده کردهام. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم میفهمیدند چهطور در مقابل آن مراقب باشند. با این حال قیمت شان کاملاً مناسب است. یکیشان ` شک` است و آن یکی `عقدة حقارت`. تمام وسوسههای دیگر فقط حرف میزنند، این دو وسوسه عمل می کنند.`
بگذار تا مقابل روی تو بگذريم،سعدی
بگذار تا مقابل روی تو بگذريم / دزديده در شمايل خوب تو بنگريم / شوق است در جدايی و جور است در نظر / هم جور به که طاقت شوقت نياوريم / روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست / بازآ که روی در قدمانت بگستريم / مارا سری است با تو که گر خلق روزگار / دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم / گفتی ز خاک بيشترند اهل عشق من / از خاک بيشتر نه که از خاک کمتريم / ما با توايم و با تو نه ايم نیست بلعجب / در حلقه ايم با تو و چون حلقه بر دريم / نه بوی مهر می شنويم از تو ای عجب / نه روی آنکه مهر دگر کس بپروريم / از دشمنان برند شکايت به دوستان / چون دوست دشمن است شکايت کجا بريم؟ / ما خود نمی رويم دوان از قفای کس / آن می برد که ما به کمند وی اندريم / سعدی تو کيستی که در اين حلقه کمند / چندان فتاده اند که ما صيد لاغريم
